| X Close | ||
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان
اين گونه ميفرمود:
«ميآید، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را ميشنود و
يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام
گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.»
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و
خدا لب به سخن گشود:
"
با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست." گنجشك گفت:
لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي
کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع
چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم؛ كجاي دنيا را گرفته
بود؟ ...
سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش
طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خداي متعال فرمود ":ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي.
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر
گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا فرمود: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور
كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش
فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.